جان نباشد جز خبر در آزمون ×××××××××××××هر که را افزون خبر جانش فزون |
صبح است وژاله می چکد از ابر بهمنی برگ صبوح ساز وبده جام یک منی
در بحر مایی و منی افتاده ام بیار می تا خلاص بخشمدم از مایی و منی
خون پیاله خور که حلال است خون او در کار یار باش که کاری است کردنی
ساقی بدست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاه دار همین ره که میزنی
می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو ازین پیرمنحنی
ساقی به بی نیازی رندان که می بده تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی
وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
بشمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به
بداغ بندگی مردن برین در بجان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید که آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت بود خاکش زخون ارغوان به
بخلدم دعوت ای زاهد مفرما که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش به حکم آنکه دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران که رای پیر از بخت جوان به
شبی میگفت چشم کس ندیدست زمروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیاتست ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر ولیکن گفته حافظ از آن به
مژده اي دل كه دگر باد صبا باز آمد هدهد خوش خبر از طرف بسا باز آمد
بركش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز كه سليمان گل از باد هوا باز آمد
عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد
مردمي كرد و كرم لطف خدا داد بمن كان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد
لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح داغ دل بود با ميد دوا باز آمد
چشم من در ره اين قافله راه بماند تا بگوش دلم اواز درا باز آمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشكست لطف او بين كه به لطف از در ما باز آمد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|