جان نباشد جز خبر در آزمون ×××××××××××××هر که را افزون خبر جانش فزون |
|
| ||
|
| ||
|
دقایقی پیش از نماز ظهر روز دوشنبه 20 مهرماه 1388 جمعی از دوستان سید محمد خاتمی با حضور در دفتر وی شصت و ششمین سالروز تولد وی را تبریک گفتند. پی نوشت : ۱. سید عزیز ؛ به بهانه روز خوب تولدت ، دست دعا بر آسمان برداشته و استمرار سبز حیاتت را مسئلت دارم. ۲. سید محمود دعایی عزیز ، از لطفتون سپاسگزاریم.
| ||


پی نوشت :
این عکس را بطور تصادفی با موبایل (ببخشید ،همراه)گرفتم.

ولادت حضرت امام علی بن ابیطالب (ع) و روز پدر را به تمامی مسلمانان جهان تبریک می گویم.



پی نوشت:
1.حجت الاسلام و المسلمین سیّد محمّد خاتمی
:((من به همه اصلاح طلبان و نیز کسانی که ممکن است جزء اصلاح طلبان نیز نباشند ولی دلشان می خواهد در وضع کنونی تحولی ایجاد شود، ضمن احترام به همه کسانی که کاندیداتوری خود را اعلام کردند یا اعلام خواهند کرد، می گویم به یاری خداوند یک نفر از میان من و آقای مهندس موسوی نامزد خواهد شد.))2.خوشحالم که بالاخره سید محمد خاتمی تصمیمش رو گرفت و افکار عمومی را از سردرگمی نجات داد.
3.اونقدر این آقای احمدی نژاد در عرصه های مختلف خوب کار کرده که هر کس با توجه به وضع کنونی ایران بجز خاتمی و یا موسوی پا به این عرصه بگذارد کار مشکلی در پیش رو خواهد داشت.
4. دکتر خاتمی یا مهندس موسوی، کدام یک بهتر است !؟




طرح : جمال رحمتي - اعتمادملي 29 فروردين 1386



















منبع:بی بی سی


کاریکاتور:نیک آهنگ کوثر
منبع :روزنا
فردا نمایشگاه کتاب و مطبوعات پایان می پذیرد. دو بار دیگر هم فرصت شد تا در این همایش فرهنگی و نسبتاً سیاسی سالانه ی ایران حاضر شوم. سری به غرفه ی توانمندیهای صنعت نشر الکترونیک زدم. همه نوع نرم افزار بود. پیشرفت بسیار خوبی صورت گرفته. دین و دنیا و همه نوع دانش در مسائل و گرایشهای گوناگون در سی دی عرضه شده است. به نوعی تلاقی سنت و مدرنیته را در محتوای سی دی ها می شد دید. در این بخش می شد فهمید دنیای مجازی پر بارتر از دنیای حقیقی – حتی برای فارسی زبانان – شده است. خیلی دوست داشتم که وبلاگ هم مثل یک مطبوعه در کنار این نشریات وجود داشت؛ و توانمندیهای خارق العاده ی ایرانی وبلاگ نویس به نمایش گذاشته می شد. باید نسل عوض شود تا این اتفاق صورت پذیرد. سری هم به غرفه ی روزنامه ها زدم. آنجا هنوز اکثریت مراجعه کنندگان مخاطبان اندیشه های نو بودند که سرخورده، مرتب می پرسیدند چرا این جوری شد؟ بعضی از مسئولان روزنامه ی ایران گلایه می کردند که چرا نوشته بودم ایران مثل کیهان شده! که اتفاقاً سر از غرفه ی کیهان در آوردم و با لطف و ادب آنان رو به رو شدم. بر و بچه های همشهری هم خیلی با سلیقه غرفه را آرایش کرده بودند و با بخش دوچرخه مصاحبه ای دوچرخه ای انجام دادم و در برابر این سؤال که آخرین جوکی که شنیدی چیست نتوانستم جواب بدهم. فکر کنم خودشان هم با توجه به فضای نامه نگاری رئیس جمهور به بوش نتوانند آخرین جوکهایی را که شنیده اند، تعریف کنند. در روزنامه ی اعتماد و اعتماد ملی و شرق هم که خودی تر بودند بیشتر نشستم. شب قبلش که تابلوی اعتماد ملی را آتش زده بودند و تلویزیون هم گفته بود کار خودی های روزنامه بوده، دستمایه ی طنز شده بود که می گفتند کار هادی حیدری است که از اول می گفته زمینه ی تابلو باید فقط سفید باشد. سالن کتابهای عربی ضعیف بود. خیلی ضعیف تر از هر سال. نمی دانم چرا؟ سوت و کور هم بود. البته در همان سالن کتابهای خارجی به غرفه ی کتابهای افغانی برخورد کردم. باورم نمی شد این قدر جدی و روشنفکرانه کتاب نوشته اند و مجله منتشر می کنند. در میان همه ی ابتکارات موجود غرفه روزنامه نگاران جوان به هر کسی کاغذی می داد تا یک جمله روی آن بنویسند و آن را در معرض دید مردم قرار می دادند. خیلی نوشته های عجیب و پر عمقی در آن دیده می شد. اگر آنها را جمع کنند و منتشر نمایند مطالب غیر مصنوعی و فراوانی را می توانند به جامعه عرضه کنند. البته در این گشت و گذار به صورت غیر قابل توصیفی لطف و صمیمیت مردم نمایشگاه را شاهد بودم. بخشی به خاطر دلتنگی برای دوران اصلاحات و عده ای هم از راه آشنایی با وبلاگم. واقعاً آنجا می شد نقش وبلاگنویسی در جامعه ی جوان را درک کرد. بعد از بازدید از نمایشگاه آقای خاتمی را دیدم. بعضی از دوستان با توجه به بی حرمتی های اخیر قم به آقای خاتمی کمی نگران بودند. گفتم آنجا فضای دیگری است. ایشان هم بیش از من این واقعیت را می دانست. در عمل هم دیدیم دیروز در جریان بازدید آقای خاتمی، اصحاب فرهنگ و هنر چه گرم و صمیمانه با او برخورد کردند. دست همه ی کسانی که در به وجود آمدن این فضای فرهنگی تلاش کرده اند درد نکند.
منبع: وب نوشت

سمت چپ تصوير .....






اين اولين مصاحبه ي من در تهران است با يك پسري كه مردم را با ترازويش وزن مي كرد.
هر وقت مي رفتم دانشكده اونو ميديدم كه آنجا (ميدان هفت تير) نشسته و داره كار مي كنه. يه روز با خودم گفتم كه برم با او مصاحبه كنم.اما هر وقت كه مي رفتم او اونجا نبود.تا اينكه بعد از پنج روز او را ديدم.اما سرش خيلي شلوغ بود. مشتريانش چهارتا دختر بودند.من هم صبر كردم تا انها بروند.آنها را زير نظر داشتم تا بتوانم در فرصتي مناسب با او صحبت كنم. چند لحظه بعد ديدم بين دخترها و پسر يك درگيري لفظي پيش اومد و بعد دخترها يك اسكناس(نمي دونم چند توماني بود)به طرف پسر پرت كردند وبا تمسخر از انجا دور شدند. من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم پيش پسر و گفتگوي خود را اين گونه شروع كردم:
سوال:جريان چي بود؟
جواب:وقتي اونا اومدند كه خودشون را وزن كنند. من بهشون گفتم كه نفري پنجاه تومان مي شه.اما بعد كه وزن كردنشان تموم شد صد تومان بيشتر ندادند.
سوال:براي همين عصباني و ناراحت شدي ؟
جواب: آره.مگه نديدي پول رو چه جوري پرت كردند.فكر كردند كه بچه ام و سواد ندارم.
سوال:چند سالته و كلاس چندمي؟
جواب:كلاس پنجم و دوازده سالمه.
(در اين هنگام از او مي خوام با هم صحبت كنيم)
سوال:راستي اسمت چيه؟
جواب:رضا.
سوال:چه جالب اسم من هم رضاست.چند روزه نبودي؟
جواب:مريض بودم.سرما خورده بودم.براي همين نيامدم.
سوال:چند وقته اين كار رو مي كني؟
جواب:از تابستوني كه مي رفتم كلاس سوم.
سوال:تقريبا دو سال و نيم.هر روز اين كار رو مي كني؟
جواب:نه.اولش فقط تابستونا اما از اين تابستون كه گذشت هر روز.
سوال:روزي چقدر گيرت مي ياد؟
جواب:بين سه تا چهار هزار تومان.
سوال:براي كمك به خانواده ات اين كار را مي كني؟
جواب:هم آره و هم نه.چون بيشتر پولا را براي خودم نگه مي دارم.
سوال:پدرت چه كاره است؟
جواب:بازنشسته ي ارتش.
سوال:با اين پول ها چه كار مي كني؟
جواب:مي دم به پدرم بزاره توي بانك.پدرم برام توي بانك(صادرات)حساب باز كرده.
سوال:مي خواي بعد از اينكه پول ها را جمع كردي چه كار كني؟
جواب:يك مقدارش و خرج تحصيل و يك مقدارشم براي خودم لوازم مورد احتياجم را مي خرم.
سوال:كار كردن لطمه اي به درست نمي زنه؟
جواب:نه.درسم خوبه.فقط چهار.پنج ساعت اين كار رو مي كنم.حتي بعضي وقتها تكاليفم رو اينجا انجام مي دم.
سوال:چند بار تورو ديدم كه داري اينجا مشق هايت رو مي نويسي. دوست داري اين كار را ادامه بدي؟
جواب:فعلا اره.چون عادت كرده ام.حتي پدرم مي گه كه اين كار رو ديگه انجام ندم يا حداقل فقط تابستونا.اما من عادت كرده ام و بهش قول دادم كه درسم رو بخونم.
سوال:دوست داري در آينده چه كاره بشي؟
جواب:دكتر اما اگه نشد دوست دارم مثل شما خبرنگار.
سوال:از كجا مي دوني من خبرنگارم؟
جواب:از مدل صحبت كردنتون واز سوال پرسيدنتون.چون اين كارها را فقط خبرنگارها انجام مي دن.و مردم عادي اين كارها رو نمي كنند.
سوال:تا حالا خبرنگاري با تو مصاحبه كرده؟
جواب:نه.اما من خودم يك مدت براي خودم خبرنگاري مي كردم.
سوال:چه جوري؟
جواب:يك روز خواهرم برام مجله ي بچه ها گل آقا رو خريد و من اونو خواندم.توش نوشته بود كه بچه هايي كه دوست دارن خبرنگار افتخاري بشن و ما اسم شو توي مجله بنويسيم.برايمان مطلب هاي جالب و نقاشي هاي قشنگ ارسال كنند.من هم يك نقاشي و چند تا از انشاهايي كه نوشته بودم برايشان فرستادم.اما فقط نقاشيم چاپ شد.
سوال:تا حالا شده كسي بهت گير بده كه چرا اينجا نشسته اي؟
جواب:فقط يك بار مامورين شهرداري اومدند و ترازوم رو گرفتن و مي خواستند با خودشون ببرند اما من گريه كردم.اونا هم دلشون سوخت و اونو پس دادند.فقط گفتند موقعي كه اينجا شلوغ ميشه از اينجا برم و سد معبر نكنم.
سوال:گريه هم بلدي!؟
جواب:اون روز نمي خواستم گريه كنم اما خود به خود گريه ام گرفت.
سوال:داره كم كم بارون مياد نمي خواي كارت و تعطيل كني؟
جواب:چرا.براي امروز ديگه كافيه.دو هزارو نهصد تومان شده.
سوال:با خنده بهش گفتم پس بيا من هم دو بار خودم را وزن كنم تا بشه سه هزار تومان.اين طوري خوب نيست؟
جواب:شما كه نبايد پول بدين.مهمون من باشيد.
من هم خودم را وزن كردم و صدتومان به زور بهش دادم و از او خداحافظي كردم.....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|