تبليغاتX
گل یاس - خاطرات یک روز در پای صندوق...
 
جان نباشد جز خبر در آزمون ×××××××××××××هر که را افزون خبر جانش فزون
 

 

تقريبا نزديك به يك ماه از انتخابات شورای شهر مي گذرد. انتخاباتي كه همانند گذشته هنوز هم بحث محافل است. بعد ازچند روز کشمکش و بلاتکلیفی شمارش آرای انتخابات شورای شهر تهران با تمام حرف و حدیث هایی که داشت به پایان رسید و در این بین اما ائتلاف اصلاح طلبان تنها 4 نفر از کاندیداهای خود را در جمع منتخبین شورا دید. آقایان ساعی ،مسجدجامعی ،نجفی و همچنین خانم ابتکار افرادی بودند که علیرغم تمامی تلاش های برخی افراد و احزاب توانستند به شورای شهر تهران راه یابند.

 حضور نمایندگان دو ائتلاف عمده پایتخت یعنی اصلاح طلبان و اصول گرایان در کنار تشکل رایحه خوش خدمت روزهای خوشی!! را برای شوراي شهر تهران نوید می دهد.

 اما جدای از گرایش منتخبان و تنش های حزبی ، روز 24 آذر برای من نیز بسیار جالب و به یادماندنی بود. از آن جهت که من به عنوان نماینده کاندیدا از همان ابتدای کار رای گیری در یکی از شعب اخذ رای حاضر بودم با توجه به حرفه ام و اینکه در حال حاضر دانشجوی خبرنگاری هستم تمامی جریانات انتخابات را با کنجکاوی بیشتری دنبال می کردم.

به اصرار يكي از دوستان(ابوذر رحيمي)  برآن شدم تا آنچه در آن روز ديدم را بنويسم . براي  همین قسمت هايي از آن را در ذيل مي آورم:

 در ابتدا لازم است توضیح بدهم که من به دعوت سازمان مجاهدین انقلاب و از طرف ستاد خانه کارگر به عنوان نماینده کاندیداهای اصلاح طلب و به طور مشخص خانم ابتکار بر سر صندوق شماره... واقع در خیابان...مسجد...که در جنوب تهران است حاضر بودم. و حالا ديگر ماجرا:

 

  • به علت تیپ ظاهریم بدون نشان دادن کارت شناسایی وارد مسجد شدم و مورد استقبال گرم دوستان هیات اجرایی و نظارت قرار گرفتم (آنها فکر می کردند که من نماینده فرماندارم)
  • برادران هیات نظارت با کاپشن های احمدی نژادی که بر تن داشتند از دیگران متمایز بودند.
  • خانم ناظری آنجا بود که فقط چشمهایش مشاهده می شد و با ذکر و صلوات و چند دور تسبیح گرداندن صندوق ها را به همراه دیگر عزیزان آماده می کرد و به صورت آرام پیروزی کاندیداهایش را زمزمه می کرد.
  • ساعت 8:45 پیرمردی عصابه دست درحالی که جورابهایش راروی شلوارش کشیده بود بعد از کلی رایزنی (باتعارف یک پاکت سیگار به...) موفق شدن داخل شعبه شود.
  • بعد از کلی تغییر و تحول و جابجایی در میزهاو صندلیها بالاخره ساعت 9:30 با حضورهمان پیرمرد که اعصابش به خاطر سروصدا و جابجایی پی در پی خانم های هیات اجرایی خرد شده بود رای گیری شروع شد این در حالی بود که پیرمرد در موقع رفتن تقاضای صندوق سیار برای رای دادن خانم فلجش کرد.
  • ساعت 10:30 بود که بر سر قوانین رای دادن انتخابات میان دوری ای مجلس بین هیات اجرایی و نظارت اختلاف نظر به وجود آمد.
  • پسری آمد که متولدسال 1371بود وقتی فهمید که نمی تواند رای دهد با ناراحتی و حالتی عصبانی شعبه را ترک کرد.
  • ساعت 11:15 بود که آنها (هیات نظارت و اجرایی) تازه فهمیدند که من کی ام و وظیفه ام چیست !! بدتر آنکه وقتی فهمیدند من نماینده اصلاح طلبان هستم گویی که کفری مرتکب شده ام من را با اخم به یکدیگر نشان می دادند و با هم پچ پچ می کردند.
  • یک مساله جالبی که در شعبه وجود داشت قوم و خویش بودن تمامی اعضای هیات اجرایی بود که حتی اکثرا فامیل های مشابه داشتند. همچنین دو زوج جوان در هیات اجرایی و یک زوج جوان در هیات نظارت در نوع خودش بی نظیر بود!!
  • از رادیویی که به علت عمر زیاد به صورت خودکار خاموش و روشن می شد ناگهان صدای ای ایران معروف آمد این آهنگ من رو یاد شب آخر تبلیغات انداخت که در ستاد میدان ولیعصر که به خاطر حضور الهه کولایی ،الهه راستگو و عیسی سحرخیز خیلی شلوغ شده بود وبا پخش  این آهنگ فضای جالبی را به وجود آورده بود.
  • پیرزنی لنگ لنگان در حالی که چهارپایه پلاستیکی کوچکی در دست داشت، آمد و برگهای رای خود را گرفت و رفت گوشه ای روی همان چهارپایه نشست و با آرامش اسامی که از قبل آماده کرده بود را در برگهای رای نوشت و.. این در حالی بود که خیلی ها تازه آنجا بود که تصمیم می گرفتند به چه کسانی رای دهند!!
  • در دست اکثر مردم اسامی لیست رایحه خوش خدمت در مقابل تعداد کمی از لیست اصلاح طلبان خودنمایی می کرد.
  • تا ساعت 13:30 هنوز اختلاف نظر بین هیات اجرایی و نظارت در رابطه باانتخابات میان دوره ای مجلس وجود داشت تا اینکه با پخش اطلاعیه ای از رادیو در این باره موضوع به پایان رسید.
  • دستشویی و وضوخانه مسجد هم در نوع خود کم نظیر بود وقتی وارد آن می شدی با دالانی پر پیچ و خم روبرو می شدی که احساس می کردی داری گم می شوی، عرض این دالان 1 متر بود و طول آن هم ....، اما جالب تر آنکه یک توالت فرنگی هم در آنجا وجود داشت.
  • یکی از صحنه های جالب آن روز جر و بحث مادر و دختری بر سر رای دادن بود که توجه همگان را به خود جلب کرد، دختر که مادرش او را سارا صدا می زد نمی خواست رای دهد و دوست داشت که شناسنامه اش مهر نخورد اما مادر با یک سری تهدید و... به زور او را وادار کرد که رای دهد و وقتی سارا برگه های رای خود را گرفت آنها را تحویل مادر داد و آنجا بود که مادر به جای دخترش رای را نوشت و بدین ترتیب به وظیفه شرعی اش به خوبی عمل کرد.(سارا رای اولی بود و ...تازه یک رای به نفع رایحه ی خوش)
  • در حال انجام وظیفه بودم که خانم جوانی پيشم آمد و با شرمساری و خجالت پرسید که می تواند بدون اجازه شوهرش رای دهد، من تنها توانستم ایشان را به روحانی مسجد معرفی کنم روحانی تنها یک جمله گفت(( حضور در انتخابات واجب است)) و دیگر هیچ .
  • ایستاده بودم و داشتم نظارت می کردم که خانمی آمد و دستم(آستینم) را گرفت و بدون هیچ صحبتی من رابا خود پیش مردی که برگه های رای در دست داشت برد، وقتی به او رسیدیم تازه فهمیدم که آن مرد شوهر آن خانم است وهر دو  کر و لال هستند،و می خواستند من برایشان بنویسم. من هم با ایما و اشاره گفتم به خاطر وظیفه ام نمی توانم بنویسم تنها کاری که کردم یک نفر را پیش آنها فرستادم تااین کار را بکند( انها تبلیغات ائتلاف اصول گرایان اصلاح طلب را در دست داشتند.)
  • یکی دیگر از صحنه های زیبای آن روز حضور جانبازی که بر روی ویلچر نشسته بود و دقایقی همه نگاههارابه سوی خود جلب کرد و فضایی معنوی به شعبه داد و جالبتر آنکه لیست اصلاح طلبان در دست داشت و باخونسردی کامل مشغول نوشتن لیست خود بود...
  • در آن شلوغی و صف طولانی خانمی میانسال در حالیکه لیست حامیان احمدی نژاد را دردست داشت شروع به بدو بیراه گفتن به عزیزان! !!سر صندوق کرد و... من به عنوان نزدیک ترین فرد به او، جریان را پرسیدم و و او نشستن آقایان و خانمهای هیات اجرایی  به صورت یک درمیان در کنار هم را حرام می دانست و گفت شماباید الگویی برای جوانان باشید نه اینکه خودتان بانی شر و ...
  • اواخر وقت بود که مادر و پسری در صف ایستاده بودند اما به علت شلوغی و همچنین کند حرکت کردن صف احساس خستگی کردند و می خواستند ازرای دادن منصرف شوند (انها روزنامه اعتماد ملی در دست داشتند) آنجا بود که با هر زحمتی و بطور غیر مستقیم !! آنها را راضی کردم که بمانند و رای دهند( بالاخره باید به وظیفه ام عمل می کردم!!)
  • مردی با اینکه مادر خود را کول کرده بود با اصرار فراوان دوست داشت رای ها رامادرش به صندوق بیندازد که بازحمت زیاد توانست این مهم را انجام دهد.
  • ساعت 22:30 بود که آخرین نفر (خودم) رای خود را انداخت و رای گیری به پایان رسید.و بعد از خوردن شام خود را آماده شمارش آراء کردم.
  • شمارش آرا تا ساعت 3:30 شنبه طول کشید وقتی شمارش تمام شد خانمی که از اعضای هیات اجرایی بود پیشم آمد و باتوجه به این که می دانست من روزنامه نگارم، برگه هایی ازیک مسابقه که در خصوص شورا ها بود رابه من داد تابرای او جواب دهم. من هم باکمال میل قبول کردم. آن خانم خیلی خوشحال شد که من سوالات را جواب دادم( به این میگن حرکت اصلاح طلبانه)
  • یکی از مواردی که بیشتر برای من جالب بود حضور دخترخانمی  که محل صدور شناسنامه اش شهرستان فریمان (شهر خودم) بود. وقتی جریان را از او پرسیدم گفت من فقط در فریمان به دنیا آمده ام و تا حالا آن شهر را ندیده ام ( مادرش در حین مسافرت وبطور اتفاقی در فریمان وضع حمل کرده بود.)
  • ساعت۳:۴۵ بود که تصمیم گرفتم به خانه بروم.جالب آنکه از میدان خراسان تا میدان محمدیه(اعدام)قدم زدم.که این کار با توجه به موقعیت این مکان ها (نبودن امنیت جانی و مالی و ...)در آن ساعت در نوع خودش جالب و ریسک پذیر بود.
  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:14  توسط رضا پیکرنگار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM