بهترین های من در اینستاگرام در سال 2018

جان نباشد جز خبر در آزمون ×××××××××××××هر که را افزون خبر جانش فزون |




می توان رشته ی این چنگ گسست
می توان کاسه ی آن تار شکست
می توان فرمان داد: “های! ای طبل گران
زین پس خاموش بمان”
به چکاوک اما
نتوان گفت : مخوان!… "زنده یاد فریدون مشیری"
گرامی باد حماسه به یاد ماندنی و مردمی دوم خرداد
نماز طلب باران در بیرجند
عکس : مجتبی گرگی
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب
رضا پیکر نگار، خبرنگار ، فعال سیاسی و اصلاح طلب از شهرستان فریمان ؛ به کمپین "رای من روحانی" پیوست.
عضویت در کمپین🔻🔻🔻
https://t.me/joinchat/AAAAAEHP6F9_9-O4CaEJtg

@HassanRouhaniBot
این ربات تلگرامی، نوار حمایت از دکتر روحانی را به صورت خودکار روی عکس شما قرار میده. شما هم به این کمپین بپیوندید. #تا۱۴۰۰باروحانی
@HassanRouhaniBot
با فوروارد این پیام برای دوستان خود، از دکتر روحانی حمایت میکنیم

صدای مرحوم ناصر عبدالهی را خیلی دوست دارم!
روحش شاد و یادش گرامی

امام جماعت این عکس به دلیل سؤ شهرت از نظر چند نفر که شناختی از ایشان ندارند, رد صلاحیت شده است!!
اما این را نمیدانند که حتی مخالفان وی هم بار ها بازگو کرده اند که برای آبادانی شهرمان فریمان ، دوست دارند به او رای دهند!!
سید حسین قاضی زاده هاشمی کاندیدایی که به دعوت اقشار مختلف مردم پا به عرصه انتخابات گذاشت!
پی نوشت :
1. سید حسین قاضی زاده هاشمی نماینده دوره دوم و سوم مجلس شورای اسلامی حوزه انتخابیه فریمان ، سرخس ، احمد آباد و رضویه جانباز و برادر شهید و نیز برادر بزرگ سید حسن قاضی زاده هاشمی وزیر بهداشت دولت تدبیر و امید است.
2.ایشان از محبوبیت قابل توجهی در نزد مردمان این حوزه انتخاباتی برخوردار است.
به امید تایید صلاحیت سید حسین قاضی زاده هاشمی
یلدا مبارک ...

منوچهر نوذَری (۱۳۰۴ قزوین- ۱۶ آذر ۱۳۸۴ تهران) بازیگر تئاتر، سینما، رادیو و تلویزیون ایران و از پیشگامان هنر دوبله بود. وی بیش از نیمقرن در این حیطهها به فعالیت پرداخت. پدرش حسابدار و نقاش قالی و اهل کاشان بود.او فعالیت هنری خود را در سال ۱۳۳۲ آغاز کرد و از اولین گویندگان تاریخ دوبله در ایران بود. نوذری، روز چهارشنبه ۱۶ آذر ماه ۱۳۸۴ به علت بیماری ریوی و عفونت کلیوی در بیمارستان مدرس تهران درگذشت. در روزهای پایانی زندگی این هنرمند در بیمارستان اینگونه از او نقل شده:من اولین کسی بودم که در تلویزیون ایران مقابل دوربین رفتم و گفتم نام جعبهای که تصویر من را در آن میبینید تلویزیون است.وی معمولاً این شعر را در پایان برنامههای صبح جمعه با شما میخواند و بر روی سنگ آرامگاهش نیز همین شعر نقش بسته است:
ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
برنامههای رادیویی و تلویزیونی
دو برنامهٔ رادیویی و تلوزیونی این هنرمند به نامهای صبح جمعه با شما و مسابقه هفته سالها از پرشنونده و پر بینندهترین برنامههای صدا و سیمای ایران بودند.وی در برنامهٔ صبح جمعه با شما به عنوان نویسندهٔ طنز رادیویی و صداپیشهٔ نمایشنامهها با نام آقای دست و دلبازوهمچنین «آقای ملون» حضور داشت. مسابقه هفته برنامهای تلویزیونیای بود که اوائل دهه ۷۰ هر هفته پنجشنبه شبها برای مدتی طولانی از تلویزیون ایران بخش میشد. این برنامه مسابقهای چند مرحلهای بود که نوذری مجریگری آن را بعهده داشت. پرسشهای این مسابقه از معلومات عمومی در حیطههای متفاوت طراحی میشد و پس از هر مرحله، تعدادی از شرکتکنندگان برای رفتن به مرحلهٔ دیگر انتخاب میشدند.
وی مدتی هم اجرای برنامه صندلی داغ را بر عهده گرفت. از آخرین کارهای او، برنامهای رادیویی با عنوان پنجشنبه شنیدنی بود.
سینمایی
بازیگر
وی فعالیت خود را در عرصهٔ سینما با بازی در فیلم لاله آتشین ۱۳۴۱ ساخته برادرش مرحوم محمود نوذری آغاز کرد.
کارگردان
مدیردوبلاژ
تلویزیونی
بازیگر
اجراهای تلویزیونی
دوبلور فیلم های خارجی
اجراهای رادیویی
روحش شاد و یادش گرامی
عکس هایی از مراسم تشییع این هنرمند بزرگ







آقا یاسین و من در حال ریختن رشته در دیگ آش نذری اربعین!!

پی نوشت :
این عکس برای اربعین سال پیش بوده است!!
راز و نیاز آقا یاسین!!

پی نوشت :
به بهانه سومین سالروز رحلت استاد احمد قابل
روحش شاد و یادش گرامی
خدایا! خروج از ماه مبارک را برای ما مقارن با خروج از تمامی گناهان قرار بده... آمین !


آیا حماسه اقتصادی یعنی این!!!؟
نظر شما چیست!!؟



عکس با فیل ۵۰۰ !!
بدون اجازه وارد نشوید!!
مکان مجهز به دوربین می باشد!!

پی نوشت :
این عکس را در ایام نوروز از باغ وحش وکیل آباد مشهد گرفتم.
آقا یاسین در حال تمیز کردن میز!!


چند سال پیش که به بندر عباس سفر کرده بودم ، زمانیکه در سواحل زیبای خلیج فارس (سواحل بندر عباس) قدم می زدم ، چشمم به این ماهی افتاد؛ اول فکر کردم زنده است!! ولی حیوونی بین سنگ ها گیر کرده (به گمانم بر اثر جزر و مد) و مرده بود!
اما استتار زیبایی با سنگ ها داشت !!!
هنوز امیدی هست...

برای سلامتیشون دعا کنید
پی نوشت:
استاد احمد قابل هنوز زنده هستند
دقایقی قبل ایشون از قسمت اورژانس داخلی به icu برای مراقبت بیشتر منتقل شدند
دوستانی که قصد عیادت از ایشون رو دارند می تونن روز ها زوج از ساعت 15 الی 15.30 به بیمارستان قائم مشهد مراجعه کنند.
امید به بهبودی ایشون هست.
برای سلامتیشون دعا کنید

نمونه ای کامل از غذای دانشجویی

پی نوشت:
این عکس رو قبلا توی وبلاگ گذاشته بودم ولی به دلیل باز نشدن عکس (نوعی فیلتر) دوباره قرار دادم.
آدرس لینک قبلی این عکس که پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 در وبلاگ گذاشته بودم در ذیل آمده است:

زندگی زیباست...

.jpg)







پی نوشت:
1. امسال عید به عشق ناصر عبدالهی به بندر عباس سفر کردم.
2.مزار یا آرامگاه ناصر عبد الهی در آرامستان (بهشت زهرا )قدیم ،واقع در کیلومتر هفت جاده بندر عباس به میناب در قطعه 5 ،قطعه مفاخر این شهر داخل آلاچیقی زیبا قرار دارد.
3. وجود قبر یک هنرمند زن (شریف کمال زاده) بندری در آلاچیق ناصر جلب توجه میکند(آن مرحومه هیچ نسبتی با ناصریا ندارد)
4.بعد از کلی جستجو در دمای 34 درجه سانتیگراد ، توانستم برخی آثار قدیمی ناصر عزیز (قبل از معروفیت) و نیز مراسم های تشییع جنازه و دومین سالگرد او در بندر عباس را بدست آورم.
5. ناصر عبدالهی در بین مردم بندر عباس از محبوبیت و صمیمیت خاصی برخوردار است ، بطوریکه اکثر مردم این شهر فقط اسم کوچک او را به زبان می آورند ، در صورتیکه دیگر خوانندگان محبوب بندری را با نام و نام خانوادگی می شناسند و بطور کامل به زبان می آورند، مانند رضا صادقی ، اسحاق احمدی،عیسی بلوچستانی و ...
6. هنوز دلیل مرگ ناصریا در بین مردم بندر عباس هم مشخص نیست و فقط همان شایعات کذایی که از قبل بوده است رواج دارد.
7. جا دارد از دوست و هم خدمتی خوبم عقیل رنجبر بابت کمک در جستجوی آثار و نیز استریو ماندگار تشکر کنم.
8 .ناصر هنوز هم زنده است. روحش شاد و یادش گرامی باد

|
| ||
|
| ||
|
دقایقی پیش از نماز ظهر روز دوشنبه 20 مهرماه 1388 جمعی از دوستان سید محمد خاتمی با حضور در دفتر وی شصت و ششمین سالروز تولد وی را تبریک گفتند. پی نوشت : ۱. سید عزیز ؛ به بهانه روز خوب تولدت ، دست دعا بر آسمان برداشته و استمرار سبز حیاتت را مسئلت دارم. ۲. سید محمود دعایی عزیز ، از لطفتون سپاسگزاریم.
| ||


پی نوشت :
این عکس را بطور تصادفی با موبایل (ببخشید ،همراه)گرفتم.

ولادت حضرت امام علی بن ابیطالب (ع) و روز پدر را به تمامی مسلمانان جهان تبریک می گویم.








پی نوشت:
1.حجت الاسلام و المسلمین سیّد محمّد خاتمی
:((من به همه اصلاح طلبان و نیز کسانی که ممکن است جزء اصلاح طلبان نیز نباشند ولی دلشان می خواهد در وضع کنونی تحولی ایجاد شود، ضمن احترام به همه کسانی که کاندیداتوری خود را اعلام کردند یا اعلام خواهند کرد، می گویم به یاری خداوند یک نفر از میان من و آقای مهندس موسوی نامزد خواهد شد.))2.خوشحالم که بالاخره سید محمد خاتمی تصمیمش رو گرفت و افکار عمومی را از سردرگمی نجات داد.
3.اونقدر این آقای احمدی نژاد در عرصه های مختلف خوب کار کرده که هر کس با توجه به وضع کنونی ایران بجز خاتمی و یا موسوی پا به این عرصه بگذارد کار مشکلی در پیش رو خواهد داشت.
4. دکتر خاتمی یا مهندس موسوی، کدام یک بهتر است !؟

۰









برای دیدن عکسهای دیگر ادامه مطلب را کلیک کنید..

طرح : جمال رحمتي - اعتمادملي 29 فروردين 1386



کاریکاتور:نيکآهنگ کوثر




















منبع:بی بی سی


کاریکاتور:نیک آهنگ کوثر
منبع :روزنا
فردا نمایشگاه کتاب و مطبوعات پایان می پذیرد. دو بار دیگر هم فرصت شد تا در این همایش فرهنگی و نسبتاً سیاسی سالانه ی ایران حاضر شوم. سری به غرفه ی توانمندیهای صنعت نشر الکترونیک زدم. همه نوع نرم افزار بود. پیشرفت بسیار خوبی صورت گرفته. دین و دنیا و همه نوع دانش در مسائل و گرایشهای گوناگون در سی دی عرضه شده است. به نوعی تلاقی سنت و مدرنیته را در محتوای سی دی ها می شد دید. در این بخش می شد فهمید دنیای مجازی پر بارتر از دنیای حقیقی – حتی برای فارسی زبانان – شده است. خیلی دوست داشتم که وبلاگ هم مثل یک مطبوعه در کنار این نشریات وجود داشت؛ و توانمندیهای خارق العاده ی ایرانی وبلاگ نویس به نمایش گذاشته می شد. باید نسل عوض شود تا این اتفاق صورت پذیرد. سری هم به غرفه ی روزنامه ها زدم. آنجا هنوز اکثریت مراجعه کنندگان مخاطبان اندیشه های نو بودند که سرخورده، مرتب می پرسیدند چرا این جوری شد؟ بعضی از مسئولان روزنامه ی ایران گلایه می کردند که چرا نوشته بودم ایران مثل کیهان شده! که اتفاقاً سر از غرفه ی کیهان در آوردم و با لطف و ادب آنان رو به رو شدم. بر و بچه های همشهری هم خیلی با سلیقه غرفه را آرایش کرده بودند و با بخش دوچرخه مصاحبه ای دوچرخه ای انجام دادم و در برابر این سؤال که آخرین جوکی که شنیدی چیست نتوانستم جواب بدهم. فکر کنم خودشان هم با توجه به فضای نامه نگاری رئیس جمهور به بوش نتوانند آخرین جوکهایی را که شنیده اند، تعریف کنند. در روزنامه ی اعتماد و اعتماد ملی و شرق هم که خودی تر بودند بیشتر نشستم. شب قبلش که تابلوی اعتماد ملی را آتش زده بودند و تلویزیون هم گفته بود کار خودی های روزنامه بوده، دستمایه ی طنز شده بود که می گفتند کار هادی حیدری است که از اول می گفته زمینه ی تابلو باید فقط سفید باشد. سالن کتابهای عربی ضعیف بود. خیلی ضعیف تر از هر سال. نمی دانم چرا؟ سوت و کور هم بود. البته در همان سالن کتابهای خارجی به غرفه ی کتابهای افغانی برخورد کردم. باورم نمی شد این قدر جدی و روشنفکرانه کتاب نوشته اند و مجله منتشر می کنند. در میان همه ی ابتکارات موجود غرفه روزنامه نگاران جوان به هر کسی کاغذی می داد تا یک جمله روی آن بنویسند و آن را در معرض دید مردم قرار می دادند. خیلی نوشته های عجیب و پر عمقی در آن دیده می شد. اگر آنها را جمع کنند و منتشر نمایند مطالب غیر مصنوعی و فراوانی را می توانند به جامعه عرضه کنند. البته در این گشت و گذار به صورت غیر قابل توصیفی لطف و صمیمیت مردم نمایشگاه را شاهد بودم. بخشی به خاطر دلتنگی برای دوران اصلاحات و عده ای هم از راه آشنایی با وبلاگم. واقعاً آنجا می شد نقش وبلاگنویسی در جامعه ی جوان را درک کرد. بعد از بازدید از نمایشگاه آقای خاتمی را دیدم. بعضی از دوستان با توجه به بی حرمتی های اخیر قم به آقای خاتمی کمی نگران بودند. گفتم آنجا فضای دیگری است. ایشان هم بیش از من این واقعیت را می دانست. در عمل هم دیدیم دیروز در جریان بازدید آقای خاتمی، اصحاب فرهنگ و هنر چه گرم و صمیمانه با او برخورد کردند. دست همه ی کسانی که در به وجود آمدن این فضای فرهنگی تلاش کرده اند درد نکند.
منبع: وب نوشت

سمت چپ تصوير .....






اين اولين مصاحبه ي من در تهران است با يك پسري كه مردم را با ترازويش وزن مي كرد.
هر وقت مي رفتم دانشكده اونو ميديدم كه آنجا (ميدان هفت تير) نشسته و داره كار مي كنه. يه روز با خودم گفتم كه برم با او مصاحبه كنم.اما هر وقت كه مي رفتم او اونجا نبود.تا اينكه بعد از پنج روز او را ديدم.اما سرش خيلي شلوغ بود. مشتريانش چهارتا دختر بودند.من هم صبر كردم تا انها بروند.آنها را زير نظر داشتم تا بتوانم در فرصتي مناسب با او صحبت كنم. چند لحظه بعد ديدم بين دخترها و پسر يك درگيري لفظي پيش اومد و بعد دخترها يك اسكناس(نمي دونم چند توماني بود)به طرف پسر پرت كردند وبا تمسخر از انجا دور شدند. من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم پيش پسر و گفتگوي خود را اين گونه شروع كردم:
سوال:جريان چي بود؟
جواب:وقتي اونا اومدند كه خودشون را وزن كنند. من بهشون گفتم كه نفري پنجاه تومان مي شه.اما بعد كه وزن كردنشان تموم شد صد تومان بيشتر ندادند.
سوال:براي همين عصباني و ناراحت شدي ؟
جواب: آره.مگه نديدي پول رو چه جوري پرت كردند.فكر كردند كه بچه ام و سواد ندارم.
سوال:چند سالته و كلاس چندمي؟
جواب:كلاس پنجم و دوازده سالمه.
(در اين هنگام از او مي خوام با هم صحبت كنيم)
سوال:راستي اسمت چيه؟
جواب:رضا.
سوال:چه جالب اسم من هم رضاست.چند روزه نبودي؟
جواب:مريض بودم.سرما خورده بودم.براي همين نيامدم.
سوال:چند وقته اين كار رو مي كني؟
جواب:از تابستوني كه مي رفتم كلاس سوم.
سوال:تقريبا دو سال و نيم.هر روز اين كار رو مي كني؟
جواب:نه.اولش فقط تابستونا اما از اين تابستون كه گذشت هر روز.
سوال:روزي چقدر گيرت مي ياد؟
جواب:بين سه تا چهار هزار تومان.
سوال:براي كمك به خانواده ات اين كار را مي كني؟
جواب:هم آره و هم نه.چون بيشتر پولا را براي خودم نگه مي دارم.
سوال:پدرت چه كاره است؟
جواب:بازنشسته ي ارتش.
سوال:با اين پول ها چه كار مي كني؟
جواب:مي دم به پدرم بزاره توي بانك.پدرم برام توي بانك(صادرات)حساب باز كرده.
سوال:مي خواي بعد از اينكه پول ها را جمع كردي چه كار كني؟
جواب:يك مقدارش و خرج تحصيل و يك مقدارشم براي خودم لوازم مورد احتياجم را مي خرم.
سوال:كار كردن لطمه اي به درست نمي زنه؟
جواب:نه.درسم خوبه.فقط چهار.پنج ساعت اين كار رو مي كنم.حتي بعضي وقتها تكاليفم رو اينجا انجام مي دم.
سوال:چند بار تورو ديدم كه داري اينجا مشق هايت رو مي نويسي. دوست داري اين كار را ادامه بدي؟
جواب:فعلا اره.چون عادت كرده ام.حتي پدرم مي گه كه اين كار رو ديگه انجام ندم يا حداقل فقط تابستونا.اما من عادت كرده ام و بهش قول دادم كه درسم رو بخونم.
سوال:دوست داري در آينده چه كاره بشي؟
جواب:دكتر اما اگه نشد دوست دارم مثل شما خبرنگار.
سوال:از كجا مي دوني من خبرنگارم؟
جواب:از مدل صحبت كردنتون واز سوال پرسيدنتون.چون اين كارها را فقط خبرنگارها انجام مي دن.و مردم عادي اين كارها رو نمي كنند.
سوال:تا حالا خبرنگاري با تو مصاحبه كرده؟
جواب:نه.اما من خودم يك مدت براي خودم خبرنگاري مي كردم.
سوال:چه جوري؟
جواب:يك روز خواهرم برام مجله ي بچه ها گل آقا رو خريد و من اونو خواندم.توش نوشته بود كه بچه هايي كه دوست دارن خبرنگار افتخاري بشن و ما اسم شو توي مجله بنويسيم.برايمان مطلب هاي جالب و نقاشي هاي قشنگ ارسال كنند.من هم يك نقاشي و چند تا از انشاهايي كه نوشته بودم برايشان فرستادم.اما فقط نقاشيم چاپ شد.
سوال:تا حالا شده كسي بهت گير بده كه چرا اينجا نشسته اي؟
جواب:فقط يك بار مامورين شهرداري اومدند و ترازوم رو گرفتن و مي خواستند با خودشون ببرند اما من گريه كردم.اونا هم دلشون سوخت و اونو پس دادند.فقط گفتند موقعي كه اينجا شلوغ ميشه از اينجا برم و سد معبر نكنم.
سوال:گريه هم بلدي!؟
جواب:اون روز نمي خواستم گريه كنم اما خود به خود گريه ام گرفت.
سوال:داره كم كم بارون مياد نمي خواي كارت و تعطيل كني؟
جواب:چرا.براي امروز ديگه كافيه.دو هزارو نهصد تومان شده.
سوال:با خنده بهش گفتم پس بيا من هم دو بار خودم را وزن كنم تا بشه سه هزار تومان.اين طوري خوب نيست؟
جواب:شما كه نبايد پول بدين.مهمون من باشيد.
من هم خودم را وزن كردم و صدتومان به زور بهش دادم و از او خداحافظي كردم.....
|
|
BLOGFA.COM |
|