وطن سراي باشكوه
وطن سراي باشكوه
وطن وطن، خجستهفر سراي دلگشاي من
سراي پرشكوه من، ديار ديرپاي من
خجسته زادگاه من، سراي زندگانيام
به دامن تو رشد من، سزاي تو ثناي من
تويي كه سرخوشم كند بهار جانفزاي تو
تويي كه باغ و گلشنت فشانده گل به پاي من
تويي كه بهرهور شدم ز آب و نان به خوان تو
تويي كه ملتزم شدي به دادن غذاي من
تويي كه خوش زنند پر، به بال پرتوان خود
پرندگان عشق تو، هميشه در هواي من
تويي كه هستي مرا بس افتخار دادهاي
تويي كه با سخنوري فزودهاي بهاي من
قلمزنان نثر تو، نواگران شعر تو
به نغمه بودهاند هر زمان قرين و همنواي من
وطن، چهها سرايم از مفاخر مكرّمت
كه هر يكيست در هدف، ستوده مقتداي من
وطن، چهها بگويم از مناظر مفرّحت
كه هر يكش به گونهاي فزوده بر صفاي من
بهْ از وطن كجا بود سراي روح پرورم؟
كه بوي انس ميدهد ديار جانفزاي من
سپاس چون گزارم اين كرامت خجسته را
كه در تو آفريدهام، كرمنما خداي من
دلاوران ناميات ز پشت باروي قرون
نهاده گوش هوش خود به دلنشين صداي من،
كه: اي نژاده مهتران، دعا كنيد روز و شب
براي حفظ اين وطن، چو خوشترين دعاي من
وطن، بزي در اين جهان به افتخار جاودان
اگر نه بهر پاس تو، چه حاصل از بقاي من؟