داستان کوتاه
درايت پسرك

گرگ كه در ميان دوستانش از همه وحشي‌تر بود، در جنگل به دنبال شكار مي‌گشت. او آن روز حالش خوب بود.و چشمش به پسر بچه‌اي افتاد كه چند متر آن طرف تر روي علف‌ها دراز كشيده بود. گرگ نزديك شد. پسرك از ترس داشت سكته مي‌كرد. حيوان فهميد كه پسرك چه قدر ترسيده است. گرگ گفت: آها، بالاخره گرفتمت. اما شايد بتوانم يك شانس ديگر به تو بدهم. اگر تو بتواني به سرعت سه جمله به من بگويي كه حقيقت محض باشد از جان تو خواهم گذشت. پسرك بسيار باهوش بود. او در حالي كه از ترس دست و پايش مي‌لرزيد، گفت: اول اينكه، اين بدبختي من بود كه تو را ديدم، دوم اينكه، اين حماقت من بود كه اجازه دادم تو مرا ببيني، سوم اينكه، همه از گرگ‌ها به خاطر حملات ناگهاني‌اشان مي‌ترسند. گرگ تسليم سخنان پسرك شد، سرش را پايين انداخت و رفت.

مترجم: آرش ميري‌خاني

منبع: shortstoriesshort.com